بیوگرافیشاعران

بیوگرافی سهراب سپهری | شاعر و نقاش برجسته‌ی ایران | زندگینامه سهراب سپهری

پنجره‌ای بگشاییم به زندگی و آثار سهراب سپهری.

سهراب سپهری از شاعران مهم دوره‌ی معاصر و همچنین نویسنده و نقاش بسیار خوبی بود.که شعرهایش به چندین زبان از جمله انگلیسی ،اسپانیایی و فرانسوی و…ترجمه شده است.او متولد 15 مهر 1307 در کاشان است و در 1 اردیبشهت 1359 در تهران درگذشت

(که البته برخی می‌گویند که او در اصل متولد 14 مهر است که در قم متولد شده و شناسنامه او صحیح نیست!)

خانواده و دوران کودکی سهراب سپهری:

پدر او اسدالله نام داشت و مادرش ماه جبین . پدر سهراب از کارمندان اداره پست و تلگراف کاشان بود و پدربزرگش ، میرزا نصرالله خان سپهری نخستین رئیس تلگراف‌خانه کاشان بود.سهراب سه خواهر بنام همایون دخت و پری دخت و پروانه و یک برادر بنام منوچهر دارد که برادر بزرگ سهاب بود

پدر و هم مادر سهراب،هردو بسیار شوق و ذوق هنری داشتند. اما متاسفانه پدرش نتوانست بزرگ شدن فرزندنش را ببیند و هنگامی که سهراب خردسال بود دچار بیمار فلج شد و به تاریخ 1341 درگذشت که سهراب در یکی از شعرهای دوران جوانی‌اش بنام” خیال پدر” از پدرش یاد کرده است.همچنین مادرش ماه جبین 32 سال بعد از مرگ همسرش به تاریخ 1373 فوت کرد.

سهراب همیشه از شاگردان زرنگ و نمونه بود . او به حیوانات و گیاهان علاقه زیادی داشت. او با علاقه‌ای که داشت طبیعت را در آغوش خویش می‌گرفت. صبح‌های زود بیدار می‌شد و پس از شیطنت و بازیگوشی کودکانه‌اش به نقاشی کردن می‌پرداخت.

سهراب سپهری

تحصیلات و زندگی سهراب سپهری:

سهراب دوران کودکی‌اش را در کاشان گذراند و در همانجا به تحصیل پرداخت. پس از اتمام تحصیلات مدرسه‌اش در تاریخ خرداد 1322 به استخدام اداره‌ی فرهنگ کاشان درآمد. پس آن تصمیم گرفت به تهران برود و در دانشکده‌ی هنرهای زیبایی تهران مشغول به ادامه تحصیل بشود.

اگر نگاهی کلی به زندگی سهراب بیندازیم متوجه می‌شویم زندگی او به سه دهه تقسیم می‌شود که در دهه اول و دوم در پی کسب علم و یادگیری هر بود و در دهه سوم زندگی‌اش در پی تجربه و سفر بوده و در دهه چهارم به سفرهای طولانی میرفته.سفر به کشورهایی مانند آمریکا،ژاپن،فرانسه،ایتالیا و هندوستان و…

نگاه و دیدگاه معنوی‌ای که سهراب سپهری به سفرهایش داشت،شعرهایش را تحت تاثیر قرارداد. همچنین او در سفرهایش در ژاپن هنر حکاکی روی چوب را آموخت. از آنجا که به اشعار کهن علاقه داشت شعرهای کهن چینی و ژاپنی را ترجمه می‌کرد.

سهراب سپهری

اولین شعر او:

سهراب سپهری از هنگامی که کودک بود در جستجوی شعر و شاعری بود و شعرهایی بر زبان می‌آورد.در یکی از روزها که به علت بیماری نتوانست به مدرسه برود چنین سرود:

ز جمعه تا سه‌شنبه خفته نالان

نکردم هیچ یادی از دبستان

ز درد دل شب و روزم گرفتار

( از خلاقیت آقا سهراب خوشتون نیامد؟ :) )

سبک شعرهای سهراب سپهری:

سهراب از دسته شاعرانی است که به‌ خوبی با سبک شعرهای نیما یوشیج آشنایی داشت و شعرهایش نیمایی است.او در عین حال که از نیما پروی می‌کرد اما دارای سبک و خلاقیت خودش بود .

و شهرتش در سال 1344 با انتشار شعر”در صدای پای آب” آغاز شد که این شعر همراه با شعر “مسافر” جزو معروف‌ترین شعرهای او می‌باشد.

شعر سهراب سپهری

آثار سهراب سپهری:

کتاب‌ها

  • در کنار چمن یا آرامگاه عشق
  • مرگ رنگ
  • زندگی خوابها
  • آوار آفتاب
  • شرق اندوه
  • حجم سبز
  • هشت کتاب
  • هنوز در سفرم: شعرها و یادداشت‌های منتشرنشده از سهراب سپهری. به کوشش پریدخت سپهری
  • جای پای دوست: گردآوری نامه‌های دوستان سهراب سپهری. به کوشش پریدخت سپهری

برای دیدن فهرست کامل آثار سهراب سپهری از جمله نقاشی‌هایش میتوانید به “فهرست آثار سهراب سپهری ویکی پدیا” مراجعه کنید.

نقاشی:

سهراب استعداد خاصی هم در نقاشی شرقی و هم غربی داشت که این استعدادها در آثارش کاملا مشخص هستند.نقاشی‌هایش جلوه‌هایی خاص و متفاوت و رویکردی کاملا نوین دارند و در آثارش میتوانیم تجلی از شعرهایش را ببینیم.

سهراب سپهری رکورددار قیمت نقاشی مدرن ایرانی است که دو تابلوی او به‌نام‌های ” تابلو تنه درختان ” و “تابلوی انتزاعی” به قیمت یک میلیارد و هشتصد میلیون تومان به فروش رسید. و در سال 97 یکی دیگر از نقاشی‌هایش به قیمت پنج میلیارد و صد میلیون تومان در حراج تهران به فروش رسید.

درگذشت سهراب سپهری:

سهراب که سن زیادی نداشت و ازدواج نکرده بود در سال 1358 نشانه‌های سرطان خون در او نمایان شد او برای درمان به انگلستان می‌رود و باز می‌گردد اما در سال بعد یعنی به تاریخ دوشنبه اول اردیبهشت 1359 در بیمارستان پارس تهران درگذشت.

بر روی سنگ قبر او یکی از شعرهایش نوشته شده بود:

به سراغ من اگر می‌آیید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من

قبر سهراب سپهری

نمونه شعری از سهراب سپهری

شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می‌ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می‌خواهد

قدر این خاطره را دریابیم

***

قايقي خواهم ساخت،

خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از اين خاک غريب

كه در آن هيچ‌كسی نيست كه در بيشه ی عشق

قهرمانان را بيدار كند.

قايق از تور تهی

و دل از آرزوي مرواريد،

همچنان خواهم راند.

نه به آبی‌ها دل خواهم بست

نه به دريا-پريانی كه سر از آب به در می آرند

و در آن تابش تنهایی ماهی گيران

می فشانند فسون از سر گيسوهاشان.

همچنان خواهم راند. همچنان خواهم خواند:

“دور بايد شد، دور.”

مرد آن شهر اساطير نداشت.

زن آن شهر به سرشاری یک خوشه ی انگور نبود.

هيچ آيينه ی تالاری، سرخوشی ها را تكرار نكرد.

چاله آبی حتی، مشعلی را ننمود.

دور بايد شد، دور.

شب سرودش را خواند،

نوبت پنجره‌هاست.”

همچنان خواهم خواند.

همچنان خواهم راند.

پشت درياها شهری است

كه در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است.

بام‌ها جای كبوترهايی است كه به فواره ی هوش بشری مي‌نگرند.

دست هر كودک ده ساله ی شهر، خانه معرفتی است.

مردم شهر به یک چينه چنان مي‌نگرند

كه به یک شعله، به یک خواب لطيف.

خاک، موسيقی احساس تو را مي‌شنود

و صدای پر مرغان اساطير می‌آيد در باد.

پشت درياها شهری است

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه ی چشمان سحرخيزان است.

شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت درياها شهری است!

قايقی بايد ساخت.

“سهراب سپهری”

تهیه شده توسط نویسنده سایت

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا